تبليغاتX
مهرآفرین

مهرآفرین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 8:15  توسط س صادقیان  | 

روش تدریس مبتنی بر مهرورزی

-   مقدمه

برای داشتن جامعه ای سالم و موفق ومهر ورز باید ابتدا نظری به مدارس انداخته و این بارز ومبین است که بعد از خانواده تربیت کننده افراد یک جامعه آموزش وپرورش است  وحتی بعضی مواقع مفید تر و موثر تر از خانواده اثر گذار می باشد چنان چه نظری به کلمه گفته شده داشته باشیم (( آموزش و پرورش )) می بینیم که مکمل و کامل کننده آموزش ، پرورش می باشد و خود کلمه آموزش تعلیم هر چیزی می باشد درس ، اخلاق ، رفتار ، اعمال پرورش و....پس پرورش نه فقط در خود کلمه بلکه در آموزش نیز نهفته شده است در سراسر دنیا و جهان آموزش را فقط از نظر کتابی ، اطلاعاتی ، کسب اطلاعات علمی و مطالب هایی که فقط در کتب وجود دارد در نظر گرفته و آموزگار که به معنی اندرزگو و راهنما است فقط به کار تدریس مشغول است و اطلاع دهنده کتاب هایی می باشد که در اختیار دارند و هیچگونه به مفهوم اصلی آموزگاری ، که اندرزگویی وراهنمایی است نمی پردازد و به طور کلی از مفهوم های اصلی دور شده بنابراین می بینمیم که هر روز به افراد جوامع بشری که دارای خوی وخصلت ها ورفتارهای پرورش نیافته و کنترل نشده است افزوده شده و جوامع را با مشکلاتی زیاد رو برو می کنند پس یک معلم باید تعلیم دهنده واقعی باشد تا بتواند ضامن جامعه ای سالم و قانونمند باشد .

2-  نگرشی براین شغل

یک معلم باید آن قدر مهارت در کارش داشته باشد تا هیچ زمان در حین تدریس با مشکلات روبرو نشود و هنرمندانه نه فقط به کار تدریس بلکه هم زمان به کار تعلیم و تربیت ، سازندگی روح وفکر دانش آموز بپردازد آن زمان است که موفقیت واقعی را ایجاد می کند ولی اگر توانایی اجرا نداشته باشد حتی اگر از بهترین روش های تدریس که هر روز دچار تحول و تغییرات گوناگون می شوند آگاه باشد ، چاره ساز دانش آموز وکلاس وجامعه نخواهد بود ، حتی طرح درس هایی که یک معلم باید داشته باشد ، اگر بهترین شیوه وروش ومکتوب به همراه خود داشته باشد مو ثر واقع نمی شود .

فردی که انتخاب گر این شغل است به دلیل حساس بودن نباید فقط آن را به عنوان یک شغل انتخاب کند ، در مرحله اول باید بر اساس علاقه و انگیزه و هدف والا و مقدس آن به این کار روی آورد ، زیرا اگر فردی بر اساس هدف و علاقه آن را انتخاب کند ، اگر در روز نه فقط 6 ساعت حتی اگر 12 ساعت مشغول تدریس ، تعلیم و تربیت و در کنار دانش آموزان باشد بدون کوچکترین استراحت نه این که احساس خستگی نمی کند بلکه پس از 12 ساعت کار در روز و به جای 24 ساعت ، 72 ساعت کار در هفته هیچ گونه خستگی نخواهد داشت ، بلکه احساس آرامش وصف نا پذیری در وجودش خواهد بود ونتیجه کار او موثر است ولی چنانچه آن را فقط به عنوان یک شغل بداند حتی تحمل این کار خطیر در 6 ساعت غیر قابل تحمل است ، چرا که سختی کار فشار روحی و جسمی زیادی را بر او وارد می کند .

3-چگونگی عملکرد :

یک معلم باید برای انتخاب این شغل در خود انگیزه داشته باشد ، زیرا در روز با افرادی روبرو خواهد شد که از نظر خانوادگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی روحی وروانی با هم متفاوتند و حتی بدون انگیزه ویا حتی کوچکترین علاقه ای پا به عرصه مدرسه می گذارند و فرار از منزل یا طرد شده از خانه به مدرسه می آیند و عده ای دیگر یا هدف ندارند یا اگر دارند خود نمی دانند چه هدفی باید داشته باشند سعی در این دارند که معلم خود را الگو قرار دهند با تقلید کردن از گفتار ، عقاید ، روش ، رفتار ، اعمال وحتی خصوصیات دیگر ...... برای آینده خود استفاده کرده آینده خود را بر اساس آن سازد هدف را در او بیابد ، هستند دانش آموزانی که با کوچکترین بر خورد و یا رفتار معلم خود سر نوشت و آینده خود را تغییر داده و می سازند چنانچه آن رفتار در شخصیت او اثر و نفوذ می کند بطوریکه هیچ چیز نمی تواند آن را خنثی کند ( انتخاب شغل ، راه و روش زندگی ....) .

4- چگونه بودن  :

یک دبیر برای موفقیت مفید و سود بخش باید هنگام ورود به کلاس قلباً و وجوداً با نام خدا و رضای خدا وارد شود و آن مکان مقدس را هم ردیف مسجد یا عبادتگاه بداند (( در گذشته به طور کلی تعلیم و تربیت در دنیا بیشتر در مساجد و عبادتگاه صورت می گرفت و موفقیت نیز به همراه داشته ))

و بداند که هر عمل ورفتار او از طرف دانش آموزان عکس العملی  را در پی خواهد داشت و ریشه دار و........که سر نوشت و آینده او وجامعه را خواهد شناخت و بداند که با اخلاق و رفتار خود ((که متاسفانه عده ای سعی در تهذیب خود ندارند حداقل در مدارس )) می تواند دانش آموزی را از منجلاب بدبختی نجات دهد و یا بر عکس به منجلاب بدبختی بکشاند .

همانطور که گفته شد اگر با خدا و یاد و حضور پروردگار عالم وارد کلاس شود و هر کاری که می کند برای رضای خدا باشد چون برای خداست پس در کارش خطا نخواهد بود و آن وقت مفید و مثمر ثمر خواهد بود و دانش آموز متوجه رفتار، اعمال، وایمان و خلوص نیت او خواهد بود و تلاشگر خواهد شد ، خود را به سطح بالاتر از هر نظر خواهد برد و آن خواهد بود که باید باشد .

5- آشنایی با روش کار :

دانش آموزان باید قبل از شروع درس کاملاً با روش تدریس و خصوصیات رفتاری و خواسته ی معلم از او در مورد درس و کلاس و هدف او در تمام موارد درس واخلاقی و غیره .... در طی سال تحصیلی آشنا شود و این که دلیل واهداف از آمدن خود را به مدرسه و کلاس و چرا به مدرسه می آیند و چه هدفی دارند و ..... بصورت پرسش وپاسخ وواضح آگاه شوند و در اولین جلسه و بدون مقدمه شروع به درس نکند آن هم بدون مقدمه و در جلسه اول و اگر  نیاز باشد در جلسه دوم اهداف را با بحث و گفتگو مشخص کنند و مطالب لازم و ضروری را بیان کنند و هدف از رفتار هایی که در مقابل هر عمل دانش آموز خواهد داشت و چگونگی کار و حتی اینکه در کار خود قاطعانه خواهد بود و نظم و مقررات لازم و ضروری بر قرار خواهد بود ولی در زنگ تفریح همچنان دوست و خواهر یا برادری با محبت در کنار آن ها خواهد بود و حتی حاضر به حل مشکلات دانش آموزان تا آن جایی که در اختیار و توان او خواهد بود انجام خواهد داد  (که رفع مشکلات خود می توان راه گشای یاد گیری بهترباشد )

از همان روز اول هدف و انگیزه ایجاد کند و تقویت ایمان شود و هر صحبت را با مثال های مقدس تفهیم کند تا او جایگاه خود را در کلاس درس بیابد و بداند  که هیچ عملی بدون پاداش نخواهد ماند و همانطور که پاداش افراد مؤمن پرهیزگار که کار آن ها انجام دستورات الهی است ، بهشت می باشد در غیر این صورت جهنم در انتظار انها خواهد بود و نتیجه اعمال خود را چه از نظر آموزش و چه از نظرپرورش رفتار و اخلاق و .... خواهد دید و این که پرورش مقدم بر آموزش خواهد بود اعمال وغیره (پرورش نیز در آموزش نهفته است یعنی آموزش روح ورفتار)) یعنی پرورش در مرحله ابتدا و آموزش و درس در مرحله بعد قرار دارد (تفهیم آموزش پرورش ) .

در این صورت دانش آموزان که خود راپایبند اعمال ، اخلاق ؛ و رفتار و....نیکو کند و هدف درس را متوجه شود ، با داشتن هدف انگیزه و رفتاری با شخصیت والا از آغاز سعی خواهد کرد آن طور که لازم است تلاش کند برای آینده ای بهتر و اینکه نباید امروز همان فردای دیروزی باشد و سعی در تغییر دادن خود به سمت بالاتر خواهد کرد و تلاش خواهد کرد که آگاهی خود را چه از نظر اجتماعی ، رفتاری ، روحی و درسی و علمی بیشتر کند این شعار او خواهد بود که امروز بهتر از دیروز وفردا بهتر از امروز باشد و در او انگیزه بهتر شدن و بهتر زیستن و به سطح بالاتر ارتقاءجستن ایجاد شود .

6- وارد و خارج شدن :

چنان چه فرصتی پیش بیاید بهتر است قبل از دانش آموزان و یا حتی همگام با آن ها وارد کلاس شده در آخر کلاس بنشینید بدون این که دانش آموزان متوجه شوند با رفتارهای طبیعی و واقعی دانش آموزان آشنا شده و می توان به کمک همان رفتار ها در پیشرفت درسی ، رفتاری واخلاقی به آن ها کمک کند و اثرات نیکویی در دانش آموزان ایجاد کند .

در پایان کلاس قبل از دانش آموزان از کلاس خارج نشود همگام یا دیر تر از دانش آموزان ، از کلاس خارج شود ، و با یکی از دانش آموزان به طور عادی و طبیعی مشغول صحبتهای لازم شود و بطور غیر مستقیم رفتارهای دیگران را در همان حال زیر نظر داشته باشد و از رفتار های آن ها در حالت عادی استفاده کرده برای هدایت و راهنمایی و همچنین برای بر طرف کردن عیوب وایرادات درسی و اخلاقی .

7- نحوه بر خورد :

چون تمام دانش آموزان از یک نوع شخصیت بر خوردار نیستند بر خورد با آن ها باید بر اساس شخصیت ، فرهنگ ، چگونگی زندگی ، آگاهی اجتماعی و خانوادگی که دارند باشد و سعی کند با هر کدام آن طورکه لازم است رفتار کند و حتی این عمل دبیر باعث اعتماد و .... بیشتر در دانش آموزان خواهد شد چنان چه مشکلاتی درسی یا ناهنجاری های رفتاری وشخصیتی در وجود دانش آموزانی که بدون هدف به مدرسه می آیند وجود داشته باشد ، این چنین دانش آموزان دارای مشکلات ونا هنجاری های فراوان هستند و در هر مکانی قرار بگیرند درد سر ساز خواهند بود ، چنین افرادی حتی ممکن است برای تخلیه ی خود از آن مشکلات و ناهنجاری ها و اشباع فشارهای روحی وروانی به هر شکلی سعی در اخلال کلاس کار دبیر اذیت و آزار هر فردی که با او روبه رو می شود داشته باشد فرقی ندارد که چه شخصی است و ... مخصوصاً اگر نقطه ضعفی از فرد مقابل یا دیگر افراد پیدا کند برای بهتر شدن این چنین دانش آموزان نباید با تندی و عجولانه قضاوت و کاری انجام داد و فوراً آن ها را از کلاس اخراج یا به دفتر مدرسه فرستاد . زیرا با چنین کاری نه این که ناهنجاری های او بر طرف نمی شود بلکه بعد ها به شکل ها وشیوه های دیگری نشان داده خواهد شد و اگر در ظاهر خوب شود موقتی خواهد بود و اثر سازنده نخواهد داشت برای او وکلاس درس ، بلکه باید با صبوری و حوصله در هر زمان و فرصت مناسب زمان تدریس یا زنگ تفریح بر خوردی مناسب داشت .

8- چگونگی استفاده از مطالب :

با استفاده از مطالب در حین تدریس فرقی نمی کند که مطلب مربوط به کدام درس است می توان از هر مطلبی استفاده و با مثال هایی که با مطالب درسی تشابه دارد غیر مستقیم فهماند که چنین رفتارهایی چه اثرات زیانباری به همراه خواهد داشت این کار بر روی خصایص اثر نیکو خواهد داشت ، به طوری که او متوجه نشود که فردی خاص را در نظر گرفته و هدف او یا شخص خاصی می باشد زیرا ممکن است به لجاجت بر خیزد .

به طور مثال : درس علوم تجربی با هر مطلب درس می توانیم یک مطلب با ارزش شخصیت سازی مثبت را نیز بیان کنیم . مثلاً درس چرا از ماشین استفاده می کنیم در حین درس دادن صحبت می کنیم ماشین ها چگونه کارهای ما را آسان می کنند و در گذشته ماشین و ابزار چگونه بوده و اکنون چگونه پیشرفت کرده و.... در کنارش مثال هایی را می زنیم که افرادی که ماشین های بهتری دارند می توانند بدون مشکلات و خیلی راحت تر و آسانتر کارها را انجام دهند و همزمان مثال هایی را می زنیم که رفتار ، اخلاق نیکو، متانت ، ایمان ، صبر ، حوصله و ... که انسان در ارتباط با دیگران به کار می برد مانند همان ماشین (ابزاری) است که انسان استفاده کند و با آرامش و راحتی بیشتر به زندگی ادامه دهد و ....

یا با تدریس درس بازده ، مقاومت و اصطکاک درون ماشین بازده را کم می کند می توان از اعمال و رفتارها و.... که می توانند مانند مقاومت و اصطکاک باشند و جلوی پیشرفت او را در زندگی بگیرند و بازدهی زندگیشان را به سطح پایین آورده وباعث شود تا دوستان کمتری داشته و افراد از او دور وفراری شوند به طور کلی می توان با هر کدام از مطالب کتاب یک مسئله را بیان کرد که بتواند در دانش آموزان انگیزه ، هدف ، علاقه به درس و علاقه به بهتر شدن درتمام خصوصیات رفتاری خود را پیدا کند و او را افرادی تلاشگر کند که امروزش بهتر از دیروز و فردایش بهتراز امروز شود به همین شکل که پیش  می رود با هر تدریس که فرقی ندارد کدام کتب درسی می باشد یک مطلب که به درس نزدیکتر باشد بیان شود با این روش نه فقط دانش آموزان درس را به خوبی یاد می گیرند بلکه علاقه به درس و هدف پیدا می کنند و آینده خود را به سطح بالاتر ارتقاء خواهند داد ، به درس علاقه مند می شوند هدفدار شده برای خودش ارزش قائل می شود (( هستند دانش آموزانی که حتی برای خودشان ارزش قائل نیستند )).

9- ارتباط :

 وقتی معلم در دانش آموز انگیزه ، هدف و علاقه به درس را ایجاد کند به او علاقمند می شود و می تواند با او به راحتی ارتباط بر قرار کند و حتی در حادترین مسائل و مشکلاتی که در زندگی دارد و توانایی گفتن انها را ندارد برای رفع آن ها سعی کند به وسیله همان دبیر و کمک از او به بر طرف کردن و حل آن ها کوشش کند و اعتراف به بعضی از اعمال و رفتارهای نا درست خود کند و تقاضا کمک و یاری برای رفع آن ها داشته باشد و راه حل هایی از ایشان بخواهد برای رفع مشکلات ریشه دار که خود مسبب آن ها بوده و معترف به آن ها که البته نباید او را تنها گذاشت باید تا آن جا که توان است برای رفع آن ناهنجاری ها بتواند با یاری خداوند و صبر و حوصله و شکیبایی و راه حل های مناسب در زمان ها مناسب (زنگ تفریح) همچون یک دوست در کنار او بوده و به درد دل او گوش کند و با راهنمایی هایی که در وجود او اثر بخش می باشد او را یاری دهد چنانچه مطالب گفتنی زیاد باشد و زمان کم می شود و فرصت زیادی نیست از او بخواهد قبل از شروع به صحبت با او تمام حرف هایش را بر روی کاغذ بنویسد تا بتواند با خواندن آن از وقت کم زنگ تفریح و استراحت بهترین استفاده را بکند البته چون دانش آموز با اطمینان کامل و اعتماد به او روی آورده باید مطالب بیان نشود و با او طوری صحبت شود که اثرات ریشه دار باشد نه اینکه بعد از مدتی آن اثر خنثی شود .

10-افراد نا آرام :

دانش آموزانی هستند که اعمال و سخنانی نادرست برایشان عادی و طبیعی است و فرقی نمی کند که طرف مقابل او چه کسی است و چگونه باید رفتار کند و چه کلماتی را بیان کند (پدر ، مادر ، مدیر مدرسه ، یا معاون و یا دبیر و ...) البته مقصر نیستند بلکه به علت فقر فرهنگی ، اجتماعی ، مادی ، خانوادگی و.... می باشد که خود در آن ها از کودکی دخیل نبوده و در ارتباط با چنین افرادی باید طوری رفتار کرد که بدانند مقصر نیستند و به راحتی می تواند تغییر خصوصیات رفتاری بدهند  ، پس ابتدا باید آگاهی های لازم را داده تا بتوانند رفتارشان را تغییر دهند و این نیز کافی نیست زیرا خانواده های آن ها آگاهی درست ندارند و لازم است که نه فقط این آگاهی ها را به آن ها داد بلکه خانواده هایشان را نیز آگاه کرده تا اثرات آن نیز در خانه پایدار باشد و حتی مشکلات رفتاری و شخصیتی او بر طرف شود و دانش آموز احساس امنیت و راحتی خاصی به او دست بدهد و بداند که در محیط مدرسه جایگاه دارد و به او بها داده می شود هدف پیدا می کند با کمال میل برای ساختن آینده و شخصیت بهتر برای فردای خود سراپا گوش درس و با علاقه شدید و انگیزه به تلاش و یادگیری درس می پردازد، آن زمان است که روش های تدریس یک دبیر مؤثر خواهد بود در غیر این صورت هر چه تلاش کند بی اثر خواهد بود و بازده کاری پایین خواهد بود حتی فقط کافی است که یک چنین فرد نا به هنجار در کلاس درس باشد دبیر درس را شروع می کند با بهترین طرح های درسی و روش های تدریس شروع به تدریس می کند درست در اوج درس آن دانش آموز با حرکاتی یا رفتاری و یا صدا های ناهنجار می تواند نظم کلاس را به هم بریزد و نه فقط خودش از درس و یاد گیری دور می شود دانش آموزان را نیز به خنده در آوردن یا ... از درس دور می کند و معلم همه زحماتش بی نتیجه می شود به طوری که دبیر از کلاس فراری و حاضر به مراجعه به آن کلاس نیست و هستند معلمینی که حتی با گریه از چنین کلاس هایی خارج شده و به خاطر چنین افرادی ، پس قبل از درس و آموزش درس باید به فکر پرورش و آموزش شخصیتی بوده تا او را که به صورت خاری در کلاس است ابتدا تبدیل به گلی زیبا نموده تا به کلاس زیبایی دهد و آرامش کلی در کلاس بر قرار شود و در این صورت حتی اگر دبیر در کلاس نباشد دانش آموزان کار خود را شروع می کنند زیرا با روش کار دبیر کاملاً آشنایی دارند و می دانند یک دانش آموز در کلاس باید چگونه باشد ، و چه کار هایی انجام دهد زیرا برای خودش ارزش قائل می شود ، سعی می کند با حرکات و سر وصدا های بی جا شخصیت خودش را زیر سؤال نبرد و می داند که برای هدفی به مدرسه آمده و آن قدر درک پیدا کرده که بداند چه باید بکند و چگونه باید باشد .

11- ارزشیابی :

یکی از عامل هایی که باعث می شود فردی در جامعه دست به اعمال نا مشروع یا نادرست بزند مانند تقلب ، کم کاری و خیلی کار های خلاف دیگر و راه درست ، یا کار درست را انتخاب نکند و یا عکس آن را ، بر می گردد به دوران تحصیلی او و نحوه ی رفتاری که هنگام بر گزاری امتحانات داشته و این که آگاهی کافی از اهداف اصلی امتحان گرفتن را نداشته و فقط هنگام بر گزاری به دست آوردن نمره بالاتر یا قبولی فکر می کرده و همان دلیل باعث شده که برای به دست آوردن نمره دست به هر عملی مانند تقلب و غیره بزند و از روش های مختلفی استفاده کند تا مراقبین مطلع نشوند و به این کار آن قدر ادامه داده تا اینکه مهارت کامل به دست آورده و زمانی که وارد اجتماع می شود با ترفند های بهتر و متفاوت تری به کار خود ادامه می دهد ، حتی چنین افرادی اگر صاحب شرکت ، کارخانه ویا تولید کننده ای شوند دست به هر کاری می زنند ساخت وسایل تقلبی و غیره ، پس برای اینکه جامعه دچار چنین معضل هایی نشود باید در مدارس شیوه هایی به کار گرفته شود تا افرادی را که به جامعه تحویل می دهند باعث بهتر شدن جامعه شوند نه این که مشکل آفرین چنان چه فردی بداند اهداف امتحان فقط کسب نمره نیست و با اهداف اصلی آگاه شود و موضوع امتحان تفهیم و باز شود حتی اگر مراقبین در هنگام بر گزاری امتحان حضور نداشته باشند از او خطایی سر نخواهد زد .

قبل از اولین جلسه امتحانات کلاس به وسیله خود او با روش پرسش و پاسخ او را باید از اهداف آزمون ها آگاه کرد و به شور و مشورت بگذارند اهداف چیست ؟ مثلاً دانش آموز به این روش یعنی گرفتن آزمون از اطلاعات . آگاهی های خود با خبر می شود تا بتواند اطلاعات خود را بالا ببرد نه نمره خود را و در جلسه های بعد کدام مطلب را کمتر بخواند و یا بیشتر و برای رسیدن به معلومات بیشتر تلاشگر شود .

و تفهیم قبح و ضررهای تقلبی و استفاده از مطلب دیگران با مثال های متفاوت با این اوصاف و ایجاد انگیزه ؛ برای بر گزاری صحیح امتحانات و آگاهی از آزمون های کتبی و علل واهداف با علاقه بیشتری پیشگام بر گزاری آن خواهد شد ، و درس را با تلاش بیشتری خواهد خواند و همچنین بدون کوچکترین خطا به جواب دادن سؤالات خواهد پرداخت به طوریکه حتی اگر آن قدر نزدیک و در کنار هم باشند و پاسخ برگه های هم دیگر را ببینند و حتی دبیر در کلاس نداشته باشد حاضر به تقلبی یا نوشتن جواب از روی برگه دیگری نخواهد کرد ، متأسفانه فرهنگ امتحان گرفتن آن قدر ضعیف است که زمان برگزاری امتحان همیشه سعی می شود فاصله یا مانع بین دانش آموزان(حتی دانشجویان ) قرار گرفته شود که این خود محرک تقلبی می باشد .

و اعتماد به نفس آن ها را ضعیف کرده و شخصیت آن ها زیر سؤال رفته و شخصیت سازی نمی شود بلکه این روش ها و امثال آن ها باعث شده که آن ها زمانی که اجبار هست راه درست بروند در غیر این صورت خطا کنند البته گرفتن آزمون و روش صحیح کردن آن ها باید به یک روش نباشد و باید از روش های گوناگونی که اثر پیشرفتی و سازندگی ، فکری ، روحی، اجتماعی، شخصیتی داشته باشد استفاده شود و دلیل استفاده از هر روش نیز باید به اطلاع آن ها برسد تصحیح برگه به وسیله دبیر به وسیله دانش آموزان ، دارای نمره بالاتر و توسط خود دانش آموز و فواید هر کدام باید به اطلاع آن ها برسد .

مثلاً وقتی دانش آموز با نمره بالاتر برگه ای را صحیح می کند که خود نیز تشویقی برای او می باشد ، و سعی در ادامه تلاش دارد و انگیزه بهتری پیدا می کند و دیگران نیز برای این کار تلاشگر خواهند شد البته زیر نظر دبیر عملاً با دادن نمره حق یاد می گیرد که هیچ وقت حق دیگران را ضایع نکند و بهانه ای است تا ارتباط صحیح با افراد دیگر را عملاً یاد بگیرد ، وقتی برگه توسط خود دانش آموز صحیح شود و نمره حق را به خود دهد و عدالت را برای خود بر قرار کند که البته با این کار امتیازاتی کسب می کند و خواسته شود جواب های غلط را با خود کار رنگ دیگر بنویسد و برگه صحیح شده تحویل دهند که البته در این جا فواید آن نیز گفته شود باعث خود سازی ، اعتماد به نفس ، جلب اعتماد دیگران ، خود شناسی ، بیداری وجدان و .... به همراه خواهد داشت ، روش های مختلف امتحان همراه با تفهیم آن نه فقط ارتقاء تحصیلی دارد بلکه از نظر شخصیت سازی ، ارتباط اجتماعی ،رعایت عدالت ، خود سازی ، اعتماد به نفس و........ توانایی های خود را محک زده و خداوند را ناظر اعمال دانسته ، بیدار ی وجدان و از بین رفتن حسادت ها ، ایجاد دوستی و محبت و.... را عملاً در وجودشان ریشه زده پس همین گرفتن امتحان یا آزمون با آگاهی یا بدون آگاهی با تقلب یا بدون تقلب و .... می توان فرد را به گمراهی ، منجلاب . نابودی و .... بکشاند و یا باعث نابودی زندگی دیگران شود ، و یا یک فرد را به سطح بالایی از زندگی پر سعادت و نیکبختی و .... برساند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 2:5  توسط س صادقیان 

مهرورزی

 محبت و مهرورزی یکی از نیازهای طبیعی و اساسی انسان است . کودک خردسال می خواهد او را درآغوش گرفته این سو و آن سو ببرند . وی مایل است با کسی بازی کند و کسی او را دوست  بدارد و با او حرف بزند . این ها همه احتیاجاتی است که باید ارضا شود      تحقیقات روانشناختی نشان داده است که پس از پایان سال اول زندگی کودک حضور کسی که همدم او باشد و در بازی هایش شرکت فعال داشته باشد ، به رشد روانی او کمک می کند . وقتی کودک در اغلب اوقات تنها و دور از تماس اجتماعی و برخورد محبت آمیز باشد ، رشد او کندتر می شود و ناهنجاری های روانی برای او پدید می آید . جدا کردن نابه هنگام طفل از مادر و نتیجه آن  یعنی احساس کمبود محبت ، تحول رفتار را یا به عقب می اندازد یا آن را مختل می سازد . هر چه کودک رشد می کند و بزرگتر می شود همچنان به محبت و مهرورزی نیازمند است . به ویژه در دوران بلوغ که احساس مهرورزی و ابراز محبت به دیگران در او شدیدتر می شود و حتما باید در خانه ، مدرسه و اجتماع گرمی و محبت ببیند تا شخصیت او بهنجار بماند . براین اساس ، بر والدین و معلمان ومربیان لازم است روش مهرورزی را نصب العین خود قرار دهند و از این طریق تربیت فرزند و متربی خویش را آسان گردانند و چه بهتر این که با زبان نیز مهر و محبت خویش را ابراز کنند ؛ زیرا به زبان آوردن مهر مایه ی تحکیم پیوند تربیتی حفظ این پیوند لازمه و زمینه تاثیر گذاری مربی در متربی است .


هر یک از ما اگربه  زمانی برگردیم که دانش آموز بوده ایم و سعی کنیم معلمانی را که واقعاً دوست داشتیم و عاشقشان بوده ایم به یاد آوریم ، اغلب ما یک یا دو معلم را به خاطر می آوریم . تعداد کمی ، بیشتر به خاطر دارند و این اسف بار است که روابط معلم و دانش آموز تا این حد ضعیف است .

«بچه ها از کسانی که آن ها را دوست ندارند چیزی نمی آموزند » عنوان کتابی است که در سال 1977 ، دیوید آسپی و فلور بیوک نوشتند . مسلم است که چگونگی کیفیت رابطه ی معلم دانش آموز تا حد زیادی روی یادگیری او تأثیر می گذارد .

      به عنوان شاگرد وقتی معلمان خود را دوست می داشتیم یا به آن ها عشق می ورزیدیم در خواندن درس هایشان سعی و تلاش بیشتری می کردیم . ما نه تنها یاد می گرفتیم ، بلکه در کلاسی که معلمش را دوست داشتیم بهتر فعالیت می کردیم . بچه ها برای معلمی  که دوست دارند ، کمتر دردسر و مزاحمت ایجاد می کنند و کمتر برخورد نادرست با آن ها دارند . بچه هایی که مشکل انضباطی دارند معمولاً یا در ارتباط با معلم فعلی خود نوعی رفتار خصومت آمیز دارند و یا احساس آن ها نوعی واکنش در برا بر نحوه ی رفتار و گفتار معلمان قبلی است .

مجله رشد معلم سال بیست و دوم دی 1382


مکتبی در مورد انسان کامل وجود دارد به نام مکتب «معرفت النفس » که محور همه ی کمالات انسان را خود شناسی می داند .چرا که انسانی که خود را شناخت برخود مسلط می شود و بعد که مسلط شد ،نسبت به دیگران محبت پیدا می کند .

           انسان کامل شهید مطهری


 «آن جا که محبت نباشد »

آن جا که محبت نباشد  

گشوده نخواهد قلب من ، چشمان من

خشکیده خواهد شد          

 دریای کلام و شعر من  

نام ونشانی از من نخواهد ماند

آن جا که محبت نباشد     

نام و شهرت در این جهان هیچ است هیچ

در پهنه ی شکوه و در این بساط فلک    

زندگی پوچ است پوچ

آن جا که محبت نباشد         

آیا عقاب به کوه پر خواهد کشید ؟

آیا شبنم در  برگ گل خواهد نشست ؟  

انسان آرامش انسان نخواهد داشت

آن جا که محبت نباشد      

براستی که کلام و شعر همچو سرما خواهد لرزید

آنجا که محبت نباشد   

بیا و گذری به این جهان کن 

هیچ بذر گلی نخواهد رست

آن جا که محبت نباشد

 شاعر فقید جمهوری آذربایجان سروده و حمید رضا آهنگرانی

رشد معلم دوره ی بیست و چهارم تابستان 1385

 

  عامل لطف و محبت مؤثر ترین عوامل تعلیم و تعلم است  بر معلم لازم و ضروری است شاگردانش را از اخلاق زشت و ناپسند حفظ کند و مراقب باشد که سخنان بیهوده از شاگردانش سر نزند و از معاشرت آنان با اشخاص نامناسب و امثال این گونه اعمال ناروا جلوگیری و ممانعت  نماید . معلم باید همواره از عامل لطف و مهر و محبت ومودت برای ارشاد شاگردانش استفاده نماید و آنان را به خاطر تخلف و سوءرفتار توبیخ ننماید به راستی باید در مراتب مهر ومحبت پیامبر عزیز و گرامی اسلام (ص) نسبت به آن مرد اعرابی و بیابانگرد ، اندیشید که مسجد را با بول و پیشاب خود آلوده کرد و پیامبر به جای توبیخ و درشتخویی ازدر لطف و دلسوزی وارد شده واز راه محبت این مرد صحرا گرد را متوجه زشتی و نادرستی رفتارش نمود .

           تعلیم و تربیت جلد دوم دکتر سید محمد باقر حجتی  


محبت نزد اديان و فلاسفه

                                                                                   

              هل الدين الاالحب . آيا دين غير از محبت چيزي است ؟

حافظ:

        نهال دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد

                                             درخت دشمني بركن كه رنج بی شمار آرد

 كنفوسيوس :

 يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد ، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.

 آیین كنفوسيوس:

 لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست‌؟ كنفوسيوس گفت: « منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم ، همه ی مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم . اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جایی كه محبت باشد جدایي نيست .

آیین تائو «كان ينگ يين»:

با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن

رساله اول يوحناي رسول باب چهارم:

 اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.

 امانوئل كانت:

فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.

 ‌يوهان گتليپ فيخته:

 ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.

اگوست كنت:

ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.

 چارلز داروين:

بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان به وجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد .

 هربرت اسپنسر:

چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد .

 ارسطو:

خودخواهي ازآن جهت بد است كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت به ديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذت ها است .

 ولتـر:

علم انسان را دانشمند مي كند ولي آدم نمي كند .

برگرفته ازکتاب خداشناسی  نوشته آیت الله مصباح یزدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 2:2  توسط س صادقیان 

مهر می ورزم و امید که این فن شریف 

  چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:40  توسط س صادقیان  | 

اکسیر محبت

   

تربيت واقعي و صحيح با يك كلمه كه همان " عشق " است آغاز مي شود . عشق و نشانه هاي مربوط به آن از چنان اهميتي برخوردار است كه بدون ذخاير و گنجينه هاي نهفته ي آدمي ظاهر و آشكار نمي شود . محبت" و "مهرورزي" در زندگي همه ي ما به خصوص كودكان و نوجوانان نقش اساسي دارد .

محبت قانوني است كه سلامت و سعادت و شادماني و هماهنگي و همه گونه كاميابي را براي آدمي به ارمغان مي آورد ؛ به شرط آنكه بدانيم چگونه و به چه اندازه از اين اكسير حيات استفاده شود تا ازافراط وتفريط كه هر يك عوارض نامطلوبي درتربيت دارند پيش گيري شود .

اگر كسي احساس كند كه دردل و قلب ديگري جاي دارد ، به راحتي نمي تواند از او دل بكند و آنچه بيش از همه ی انسان ها را به يكديگر پيوند مي زند همين جايگاه ها است . پيوندي قوي تر از محبت نمي تواند انسان ها را به يكديگر نزديك سازد . پيوند ناشي از محبت ، پيوندي است كه به سادگي گسسته نمي شود .

هر چه پيوند عاطفي بين مربي و متربي محكم تر باشد ، صداقت و يكرنگي و صفاي بيشتري بين آن ها رواج خواهد يافت ونادرستي وناراستي و تقلب كمتري دربين آن ها مشاهده خواهد شد.

معلم واقعي كسي است كه محبت فراگيران را به صورت عميق در دل داشته باشد و آنان را همچون فرزندان خود دوست داشته بدارد . بسياري از رفتارهاي ناهنجار فراگيران را كه معلول شرايط نامساعد خانواده و يا اطرافيان اوست با محبت و صبر و حوصله مي توان درمان كرد . معلم بايد با صبر و حوصله به سراغ او رود و بي آن كه محبت او شكل ترحم به خود بگيرد مي تواند قلب او را تسخير كرده و با نيروي معجزه آساي مهر و محبت بيماري روحي و رواني او را درمان كند .

معلمان بايد در اين زمينه به نكات زير توجه نمايند :

- تشخيص  كودكاني كه در خانواده از محبت لازم برخوردار نبوده اند و برقراري رفتار محبت آميز با آنان به شيوه اي طبيعي

- سعي بر تغيير نگرش و رفتارهاي نامناسب كودكان محروم از محبت ، با تشخيص استعدادها توانايي ها ورغبتهاي آنان وترغيب وتشويقشان به انجام فعاليت هاي سازنده

- تشويق وترغيب دانش آموزان در برقراري روابط صميمانه و محبت آميز با يكديگر

- خودداري از تبعيض و يا افراط در تشويق عده اي خاص از دانش آموزان ؛ خصوصاَ در حضور دانش آموزان ديگر

- مورد خطاب قرار دادن نام دانش آموزان همراه با محبت و توأم با احترام .

- گوش دادن به سخنان دانش آموزان با مهرباني و حوصله در هنگام صحبت كردن و يا سؤال پرسيدن .

- برخورد محبت آميزتر با دانش آموزان در محيط بيرون از مدرسه .

-  اظهار محبت  و همدردي  از جانب  مربيان  در مواقعي  كه  براي  دانش آموز و  يا خانواده اش  حادثه يا آسيبي پيش مي آيد .

                            (مجله تربيت ، شماره 3 ، آذر ماه 1380، صفحه 53)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:37  توسط س صادقیان 

کیش مهر

      

                                                  دانلود موزیک

همی گویــــــــــم و گفـــته ام بارها

بود کیــــــش من مــهـــر دلدار ها

پرستش به مستی است درکیش مهر

برونند زین جرگه هـــــــــــشیارها

به شادی و آسایـش و خواب و خور

نـــــــــدارنــــــد کاری دل افگارها

کشــیدند در کــــــوی دلـــــــدادگان

مـــــــــیان دل و کام دیــــــــوارها

چه فرهادها مـــــــــرده در کوه ها

چه حلاج ها رفـــــــــــته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مــهـر یار

مگر تــــــوده هایـــی ز پنـــــدارها

ولی رادمــــــــردان و وارستـــگان

نـــــــبازند هـــــــــرگز به مردارها

مهین مــــهــــــرورزان که آزاده اند

بریزنـــــــــــد از دام جــــــان تارها

به خون خود آغـــــــــشته و رفته اند

چه گل های رنگیــــــن به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپـــــــــهر

به دامان گلشـــــــــــــن ز رگبـارها

کشد رخت ، سبزه به هامون و دشت

زنــــــد بــــــارگه بـــــه گلــــــزارها

نگارش دهـــــد گلــــــــبن جویــــبار

در آییـــــــــــنه ی آب ، رخسارهـــا

رود شاخ گـــــل در بر نــــیــــلفـــــر

برقصد به صــد نـــــــاز گلـــنارهـا

درد پرده ی غـــــــنـــچه را باد بام

هزار آورد نــغـــز گـــفـــتارهــــا

به یــاد خــــــم ابــــروی گل رخان

بــــــکش جام در بزم مـی خوارها

گره را ز راز جـــــــهــان باز کن

که آســــــــــان کـــند باده دشوارها

جز افسون و افســــــانه نبود جهان

که بستند چشــــــــــــــم خشایارها

فریب جهان را مـــــــخور زینهار

که در پای این گل بود خــــــارها

پیاپی بکـــش جام و سر گرم باش

بهـــــــل گـر بگــــــیرند بیکارها

          علامه طباطبایی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 7:6  توسط س صادقیان  | 

هدف های تربیتی معلم و متعلم

 

  

يكي از اساسي ترين اهداف تربيتي در رابطه با معلم و متعلم محبت است .

معلم براي اينكه بتواند در تعليم و تربيت نقش اساسي خويش را ، به نحو احسن ايفا نمايد ، بايد بكوشد كه نخست با دانش آموزو دانشجوي خويش رابطه برقرار سازد و او را همانند فرزند خود در زير چتر محبت بگيرد و با دوستانه رفتار كند .

محبت آموزگار به شاگرد خويش مي تواند به صورت پذيرش ، نوازش ، نرمي در گفتار ، برقراري فضاي امن ، حمايت ، تعريف و تحسين ، تشويق ، عفو و اغماض ، عذر پذيري و ... آشكار شود .

اين محبت بايد به گونه اي باشد كه متعلم اين رابطه حسنه و محبت آميز را احساس نمايد ولي به معلم خويش وابستگي پيدا نكند .

محبت درستِ معلم به متعلم باعث مي شود :

اولاً   ترس و اضطراب ، بي حوصلگي ، پرخاشگري ، سهل انگاري در انجام وظيفه  و اموري از اين قبيل در متعلم ايجاد نشود و يا اگر داشته به صورت قابل ملاحظه اي كاهش يابد و يا حتي از بين برود .

ثانياً   متعلم جدي تر درس مي خواند و حركت و جنب و جوش آن افزايش مي يابد و از سؤال كردن و دنبال نمودن بحث براي يادگيري استنكاف نمي كند .

ثالثاً -  متعلم به معلم خويش اعتماد مي كند و مشكلاتش را با او در ميان مي گذارد و راهنمايي هاي او را مورد توجه قرار مي دهد و اين امر به حل مشكلاتش مي انجامد .

رابعاً -  متعلم به لزوم برقراري رابطه عاطفي با ديگران پي مي برد و راه صحيح چگونه محبت كردن را نيز ، عملاً ياد مي گيرد و بدين وسيله  " جامعه پذيري " در او تقويت مي شود و حتي معلم را به عنوان اسوه ي خويش مي پذيرد و از رفتارهاي او سرمشق مي گيرد و چگونه صحيح زيستن را مي آموزد و شايستگي هاي اخلاقي ، معنوي و اجتماعي و ... او را بكار مي بندد .

در فرهنگ تربيتي اسلام پروردگار رحيم و عطوف به عنوان اولين معلم انسان جلوه گر است ( سوره علق آيه 4و5 ) و تاكيد مي شود كه كسي تعليم و تربيت افراد را به عهده مي گيرد بايد خليفه خدا و مظهر او در اين صفت باشد . به همين جهت پيامبر اسلام كه " رحمة للعالمين " ( سوره انبياء آيه 107 ) است به عنوان شايسته ترين معلم براي بشريت ، از ناحيه خداوند برگزيده شده است . ( سوره جمعه آيه 2)

امام سجاد عليه السلام مي فرمايد : " امّا حقّ سائسك بالعلم ... حُسنِ الاستماع اليه و الاقبال عليه و المعونةُ له علي نفسك فيما لا غنيً بك عنه من العلم بان تُفَرّغ له عقلَك و تُحضِرَهُ فَهمَكَ و تُزكي له قلبك و تجلّي له بَصَرك بترك اللذات و نقص الشهوات  " . حق معلم بر تو اين است كه به درس و راهنمايي او خوب گوش كني و به او كاملاً متوجه باشي و در يادگيري علوم مورد نياز با او همكاري نمايي به اين صورت كه ذهن خود را به چيز ديگري مشغول نسازي و با تمركز حواس آمادگي براي فهميدن را پيدا كني و دلت را نسبت به او پاك و منزه نگهداري و با ديد خوب به به او نگاه كني . راه همه ي اين ها آنست كه هيچگاه به فكر لذات نا مشروع نباشي و از تمايل به آنچه تو را از تعلم دور نگه مي دارد بكاهي . ( تحف العقول ، ترجمه كمره اي ، صفحه 266)

                              (مجله تربيت ، شماره 8 ، ارديبهشت 1376، صفحه 48)

   

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:4  توسط س صادقیان  | 

كمتر از ذره نه‌اى پست مشو مهر بورز

 

 فعل مجهول    

بچّه هاصبحتان بخير.سلام..

درس امروز فعل مجهول است.

فعل مجهول چيست، مي دانيد؟

نسبت فعل ما به مفعول است !

 

 در دهانم زبان چو آويزي

در تهيگاه زنگ مي لغزيد

صوت ناسازم آنچنان كه مگر

شيشه بر روي سنگ مي لغزيد

 

ساعتي داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا كردم

تا زاعجاز خود شوم آگاه

«ژاله» را زان ميان صدا كردم

 

ژاله از درس من چه فهميدي

پاسخ من سكوت بود و سكوت

ده جوابم بده كجا بودي؟

رفته بودي به عالم هپروت؟!

 

خنده ي دختران و غرّش من

ريخت بر فرق ژاله چون باران

ليك او بود ، غرق حيرت خويش

غافل از اوستاد و از ياران

 

خشمگين ، انتقام جو گفتم

بچّه ها گوش ژاله سنگين است

دختري طعنه زد كه نه خانم

درس در گوش « ژاله » ياسين است

 

باز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پيگير مي رسيد به گوش

زير آتشفشان ديده ي من

ژاله آرام بود و سرد و خموش

 

رفته تا عمق چشم حيرانم

آن دو ميخ نگاه خيره ي او

موج زن در نگاه بي گنهش

رازي از روزگار تيره ي او

 

آنچه در آن نگاه مي خواندم

قصّه ي غصّه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در زبان آمد

با صدايي كه سخت لرزان بود:

 

« فعل مجهول » فعل آن پدري است

كه دلم را زغصه پر خون كرد

خواهرم را به مشت و سيلي كوفت

مادرم را زخانه بيرون كرد

 

شب دوش از گرسنگي تا صبح

خواهر شير خوار من ناليد

سوخت از تاب تب برادر من

تا سحر در كنار من ناليد

 

ازغم آن دو تن دو ديده ي من

اين يكي اشك بود و آن خون بود

مادرم را دگر نمي دانم

كه كجا رفت و حال او چون بود

 

گفت و ناليد و آنچه باقي ماند

هق هق گريه بود و ناله ی او

شسته مي شدبه قطره هاي سرشك

چهره ي همچو برگ لاله ي او

 

ناله ي من به ناله اش آميخت

 كه غلط بود آنچه من گفتم

درس امروز قصّه ي غم تست

تو بگو  من چرا سخن گفتم؟

 

« فعل مجهول » فعل آن پدري است

كه ترا بي گناه مي سوزد

آن حريق هوس بود كه در او

مادري بي پناه مي سوزد!

                   سيمين بهبهاني


 

داستان کوتاه

 

 

 حسّ شیرین                                                                                                            

          دستش را به سختی به لبه ی پنجره رساند و خود را بالا کشید . حالا دیگر پایش به هیچ جا بند نبود . یک لحظه با خود فکر کرد اگر سنگ لبه ی پنجره کنده شود ؟ اما دوباره بی خیال خود را بالا کشید . جلوی پنجره ، میله های محکمی جوش داده بودند .  از پشت میله ها ، کوچه پیدا بود . کوچه خالی خالی بود . هیچ کس به طرف مدرسه نمی آمد . جیغ و فریاد بچه ها در گوشش می پیچید و سرش سوت می زد . یک بار دیگر خود را بالا کشید . باز هم کوچه خالی بود . داد زد : « نمی یاد  ... توی کوچه هیچ کس نیست ... امروز خیلی دیر کرده ... » و منتظر پاسخ بچه ها بود . اما یک دفعه سنگینی سکوت سردی را پشت سرش احساس کرد . می دانست سکوت کلاس به خاطر چیست . جرأت نداشت برگردد و پشت سرش را نگاه کند . نگاه های تند و سوزنده ی عظیمی را بر پشت خود احساس کرد . دستش را از لبه ی سنگ رها کرد و پایین پرید . سنگینی تمام وزنش روی یک پایش آمد و ناگهان دردی در تمام جانش پیچید . خم شد و مچ پایش را گرفت و فشرد . هنوز چشمش در چشم های عظیمی نیفتاده بود . سرش را همچنان پایین گرفته بود و منتظر عکس العمل عظیمی بود . خشمی ... فریادی ... اما عظیمی هیچ نمی گفت . متحیر ، او و بقیه ی بچه ها را نگاه می کرد . سرانجام به حرف آمد : کشیک چه کسی را می دهید ؟  در صدایش نه کنایه بود نه خشم . فقط سؤال بود و حیرت . هیچ کس چیزی نمی گفت . سکوت طولانی شد . عظیمی دوباره خودش شد . بالای سرش آمد و فریاد کشید : برای چی بالا رفته بودی ؟ اگر بلایی سرت می آمد ؟ ... تو نمی خوای هیچ وقت ....... ؟

      حالا درد پایش توی قلبش هم جریان داشت و چشم هایش می سوخت .  عظیمی باز هم جلوی همه سرش فریاد زده بود . همچنان سرش را پایین انداخته بود و مچ پایش را فشار می داد . سنگینی سکوت همه را آزار می داد . عظیمی هر چه فریاد در سینه داشت بیرون داده بود و آرام شده بود . چند قدم برداشت و درست بالای سرش ایستاد . می دانست که خیلی دلش می خواهد ناله ای بکند تا او هم فرصت داشته باشد نقش یک معاون دلسوز را بازی کند . اما هر دو می دانستند  که حسرت شنیدن یک آخ هم به دل همه خواهد ماند . ناگهان از پشت پای عظیمی سایه ی نرم و لطیف حکیمی را دید که آرام وارد کلاس شد . همه ی بچه ها بلند شدند .

         عظیمی پشت سرش را نگاه کرد : « خانم حکیمی شما دوباره دیر آمدید ، بچه ها ، مدرسه را روی سر خودشون گذاشتند . ببینید این دختر چه بلایی سر خودش آورده ... »  و زود از کلاس بیرون رفت . می دانست دیگر جای او نیست .

حکیمی بالای سرش آمد . درد داری ؟ 

- می تونم تحمل کنم .

- کمد وسایل را باز کرده ای ؟

        صدای حکیمی آن قدر آرام بود که همه چیز فراموشش شد . دیگر نه پایش درد می کرد و نه از تحقیرهای عظیمی دلخور بود . یک دفعه بال گشود و به طرف کمد وسایل ورزشی رفت و وسایل را بیرون آورد .

          اوایل ، حکیمی برای او معلمی بود مثل همه ی معلم های دیگر. آرام می آمد . با اطمینان به بچه ها نگاه می کرد و خیلی جدی کارش را انجام می داد . با آمدن او ساعات ورزش برای همه شده بود ساعت یک درس جدی و انجام کار . حکیمی همان جلسه ی اول ، او را مسئول کمد وسایل ورزشی کرد .

" یعنی او درباره ی وضعیت درسی او و مشکلاتش چیزی می داند  و می خواهد از روش سپردن مسئولیت و این مسخره بازی های آزمایش شده استفاده کند ؟ "

       اما حکیمی به هرکسی کاری سپرد . پس احتمالاً حکیمی چیز خاصی درباره ی او نمی داند . نمی تواند همان هفته ی اول این همه اطلاعات درباره ی همه ی بچه ها به دست آورده باشد . برای حکیمی همه ی بچه ها یکسان بودند . اما اگر حکیمی از وضعیت او خبردار می شد... کلید را از او پس می گرفت یا برای آزمایش تکراری " هر کسی استعداد یک کاری را دارد " بار هم کلید پیش او می ماند ؟

       همه ی روش های تربیتی را که تا به حال معلم های دیگر درباره ی او استفاده کرده بودند خوب می شناخت و از همه ی این بازی ها خسته بود . فقط دلش می خواست بداند حکیمی چه روشی می خواهد به کار ببندد تا شکستش دهد . دلش می خواست کلید را پرت کند و از همه چیز فرار کند . از درس ها که برایش مثل غولی شده بودند ، از ناپدریش و توهین هایش از تحقیر ها ، از خورد شدن ها در خانه ... در مدرسه ، از همه چیز و از همه کس ... و از حکیمی ...

       چند روزی بود که می دید گه گاه آثاری از نگرانی در چهره ی حکیمی پیدا می شود . یک بار که رفته بود کلید کمد وسایل را تحویل بدهد ، حکیمی را دید که با نگرانی با تلفن حرف می زند ، نگران بود ، حکیمی ،  همان حکیمی آرام و محکم بین بچه ها نبود ، در صدایش التماس و ناله بود... پس حکیمی هم مشکلات خود را دارد ، اما پنهان می کند . ایکاش او هم می توانست پنهان کند . ای کاش نگفته بود که ناپدری دارد . ای کاش کمی بیشتر درس می خواند تا دیگران ندانند که او از همه چیز و از درس هایش می ترسد ، ای کاش ... ایکاش .... ای کاش توانایی فراموش کردن را داشت ...

      حکیمی با چهره ای مضطرب وارد مدرسه می شد اما در زمین بازی همه چیز را فراموش می کرد . زنگ می خورد و او هنوز با بچه مشغول بود . هرکسی فکر می کرد خودش بیش از همه به حکیمی نزدیک شده است اما برای حکیمی همه ی بچه ها مهم و خواستنی بودند .

        حالا مطمئن شده بود که حکیمی فقط به فکر انجام کار خود است و به او به عنوان وسیله ای برای آزمایش روش های تربیتی نگاه نمی کند . حکیمی هم برای خود ناراحتی هایی دارد . حکیمی هم گاه گاهی دیر می آید . حکیمی یک کسی است مثل همه . احساس می کرد تمام هفته را در انتظار روزی به سر می برد که با او کلاس دارند . خیلی دلش می خواست از خود عرضه ای نشان بدهد . با دقت به حرف ها ی حکیمی گوش می کرد . حکیمی خیلی راحت همه چیز را توضیح می داد اما انگار او واقعاً عرضه ی هیچ کاری را نداشت . انجام حرکات ساده ی ورزشی هم برایش مشکل بود .

         چند روزی بود که کلید کمد وسایل ورزشی ناپدید شده بود . او کلید را به دفتر تحویل داده بود خیلی ها این را دیده بودند اما باز هم او را مقصر می دانستند . می دانست دوباره وسیله ای پیدا شده تا بی عرضه بودنش اثبات شود . نگران کنار حیاط نشسته بود و بازی بچه ها را نگاه می کرد . عظیمی از دور پیدایش شد . دیدن عظیمی همه ی بدبختی هایش را به یادش آورد . می دانست که دوباره تحقیر خواهد شد . سر خود را خم کرد و آماده ی شنیدن تحقیر های عظیمی شد و عظیمی هم بالای سر او آمد و فریاد کشید : « این جا هم که بی کار نشستی ، دختره ی... چه کسی کلید را به تو سپرده بود ؟... »  و رفت تا با خانم حکیمی حرف بزند .. « خانم حکیمی ... امروز که دیر آمده بودید ... »

         عظیمی همه را می خواست خورد کند . صدای عظیمی مثل فریاد ها ی وحشتناکی به گوشش می رسید . می دانست که حکیمی آرام و صبور همه ی حرف ها را گوش می دهد و بعد هم  آرامَش می کند و او را به دفتر برمی گرداند و با یک جمله همه ی سر و صدا ها را می خواباند . اما او باز هم خورد شده بود . خیلی بدتر از گذشته ها . بی هیچ دلیلی .. بی عرضه .... بی لیاقت ... نا بهنجار ... گستاخ ... این صدا ها مانند پتکی در گوشش می پیچید ... حکیمی همه ی این چیز ها را درباره ی او شنیده بود . حتی اگر سنگ هم بود این حرف ها در او تأثیر می کرد . بی عرضه تو عرضه ی هیچ کار ی را نداری ... تو نمی تونی حتی یک کلید را .... پس تو چه کاری را می تونی درست انجام بدی؟...تو ... تو.... تو.....

             حرف ها و همه ی خشم و نفرتش مثل گلوله های توپی شده بودند که خود را به دیواره ی مغزش می کوبیدند . رو به رویش بچه ها توپ های سنگین بسکتبال را محکم به زمین می کوبیدند . صدای عظیمی هنوز هم به گوش می رسید . در بین حرف هایش اسم خودش را هم شنید . حالا دیگر مطمئن بود حکیمی را هم از دست داده است ... خون به صورتش دوید از شدت خشم داغ داغ شده بود . از جا پرید توپ درست جلوی پایش خورد ، توپ را گرفت و با شدت بر زمین کوبید و با توپ به طرف جایی که عظیمی ایستاده بود ، پیش رفت اما میله ی بسکتبال او را به سوی خود می کشید . ناگهان مسیرش را عوض کرد و توپ را با تمام توان به طرف حلقه پرتاب کرد . توپ از کنار حلقه به زمین افتاد . دوباره توپ را گرفت و بر زمین کوبید . بی عرضه ... بی لیاقت ...   توپ را پرتاب کرد  ... یک بار ... دوبار ... شاید بیست بار توپ را پرتاب کرد . دلش می خواست باز هم پرتاب کند . بی عرضه ... گستاخ ... اما دیگر نمی توانست . خسته شده بود . نفس نفس می زد حالا  خشمش فروکش کرده بود . خودش هم نمی دانست آن همه خشم را چطور آرام شده اند . صدای دست زدن آمد . به طرف صدا برگشت . حکیمی بود . : « خیلی عالی بود ... تو پشت سرهم تونستی 15 بار توپ را توی حلقه بندازی . این خیلی عالیه ... بی نظیره ...  » نگاه های حکیمی نرم و مهربان بود . مثل همیشه .

    یک دفعه به خود آمد . همه ی بچه ها کم و بیش دور زمین جمع شده بودند و او را نگاه می کردند .. در دلش احساس خوب و شیرینی داشت . نه به خاطر تشویق حکیمی بلکه بیشتر به خاطر این که جلوی همه و از همه مهمتر جلوی عظیمی توانسته بود کاری را درست انجام بدهد . حالا عظیمی خورد شده بود . با افتخار به سوی او نگاهی انداخت . اما عظیمی آرام گوشه ی زمین ایستاده بود و لبخند می زد . یک لبخند واقعی . انگار هیچ وقت هیچ تحقیری در خنده هایش نبوده است  .   


 کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز

 

             تابه سرمنزل خورشید رسی رقص کنان

                      حافظ


 

نمایشنامه

                               محتضر

چه کسانی نمی خواهند انسان ها دوست ، یاور و عاشق یکدیگر باشند ؟

پرده ی اول

 ( صحنه اتاق بیمارستانی در عراق )

         زنی روی تخت خوابیده و پزشکی بالای سر او مشغول است . دو مرد و دختر جوانی هم دور تخت ایستاده اند .

پزشک : آرام باشید . خوابش برد . ملافه را روی او درست می کند و از اتاق خارج می شود .

 مرد جوان تر ، آرام به سوی زن گردن می کشد  : حالا آرام گرفت و خوابید . اما چه فایده ؟ چند دقیقه دیگر بیدار می شود و باز هم سراغ سجاد را می گیرد . آن وقت با چه آرامَش کنیم ؟ 

دختر جوان سری تکان می دهد : دیگه هیچی ... دیگه هیچی نمی تونه مادر را آرام کند .

مرد : حالا با این مصیبت چه کنم ؟ نمی شد کمی صبر می کردی و این خبر را به او نمی دادی ؟

جوان : چه فرقی می کرد ؟ کسی دیگه این خبر را به او می داد .

- لااقل کمی آروم تر ...

- من که جور بدی خبر را به او ندادم.

- می گذاشتی خودم این خبر را آروم آروم به او می گفتم .

دختر جوان : تو پدر ؟

-        آخه من که به او چیزی نگفتم ..

دختر : خود مادر در این روزها آرامش نداشت . بی قرار بود . از اول شروع جنگ ، هر وقت در می زدند او هراسون از جا می پرید ... هر وقت حرفی از جنگ می شد ، بند دلش پاره می شد ...

مرد جوان : او می دونست سجاد کشته می شه ... این جنگی نبود که سجاد ازش سالم بیاد بیرون ...

من هم که چیزی به او نگفتم ... خودش تا مرا پریشون دید همه چیز را فهمید . ( چند قدمی به طرف پنجره بر می دارد ) گفت ... گفت از سجاد خبری داری ؟  من هم جوابش را ندادم . ... او... او  خودش از سکوت من همه چیز را فهمید . من .. من هیچی نگفتم ...

زن کم کم تکان می خورد . آرام می نالد : سجاد .... سجاد ....

- بیدار شد .

زن نیم خیز می شود : کسی از سجاد خبر داره ؟ ...

رو به جوان می کند : احمد از برادرت خبری داری ؟ ( سکوت احمد را که می بیند خود را به روی تخت رها می کند و زیر لب می نالد : سجاد مرا آوردند ؟  سجاد ... ( آرام می گرید واسم سجاد را تکرار می کند  )

دختر جوان نزدیک می شود و شانه های مادر را نوازش می کند : آرام باش مادر این قدر بی تابی نکن .

زن : ( نالان ) سجادم ... جوانم .. پرپر شد ، چطور می تونم آرام باشم . بلند بلند گریه می کند .

 دختر هم اشک می ریزد : سجاد راضی نیست تو خودت را این قدر عذاب بدی .

مرد به تخت نزدیک می شود و آرام دستان زن را می گیرد : صبر داشته باش . صبر داشته باش . بی تابی ما چه فایده ای داره ؟ سجاد را برای ما برمی گردونه ؟

صدای مارش نظامی از دور به گوش می رسد .

زن : لعنت به این جنگ که هستی همه را داره نابود می کنه . خدایا ... تا کِِی آتیش این جنگ می خواد همه را بسوزونه ؟ ... این جنگ کِی تموم می شه ؟ در سرتاسر عراق محله ای هست که کشته ای نداده باشه ؟ جوان ها همه کشته شدن ... دیگه بسه ... خدا ... تو رحمی بکن ... دیگه بسه ... چطور راضی شدی برادرا به جون هم بیفتن و خون هم دیگه را بریزن ؟ دیگه بسه ...خدایا خودت به فریاد برس . خدایا... ( می گرید )

پزشک وارد می شود . به زن نگاهی می کند . : آرام باشید . قلبتون ضعیفه ... بی تابی برای شما خوب نیست .

 زن می نالد : سجاد من را کشته اند ... سجاد ... سجاد ...

    پزشک به پدر نزدیک می شه : آرومش کنید . هیجان برای او خطر داره و آرام چیزی به مرد می گوید و خارج می شود . مرد کنار تخت زن می آید و می خواهد او را آرام کند .

زن بی اعتنا به سوی جوان نیم خیز می شود : احمد ... احمد ... درست بگو ... حرف بزن . چرا درست به من نمی گی ؟ سجاد کشته شده ؟..... چه کسی این خبر را به تو داده ؟ خودت او را دیدی ؟... احمد حرف بزن ... مگه تو پیش سجاد نبودی ؟ چرا او را تنها گذاشتی ؟ چرا از هم جدا شدید ؟

 احمد ( با تردید ) من ... من ... من پیش سجاد بودم ...  ما تا لحظات آخر با هم بودیم ...

- پس چرا بدون برادرت برگشتی ؟

- ما با هم توی منطقه ی بدر بودیم ..... دو شب پیش بود که اعلام حمله کردند . نیروهای ما منطقه را درست شناسایی کرده بودند و بهترین وقت  را برای حمله انتخاب کرده بودند . ما به طرف نیروهای ایرانی پیش رفتیم اولش یک حمله ی درست و حسابی بود .. ما 40 کیلومتر توی خاک ایران پیش روی کردیم . سجاد روی یک تانک بود .

مرد : توی خط مقدم ؟

جوان : آره . اون ها جلو پیش می رفتند و ما هم پشت سرشون پیش می آمدیم . سجاد جلوی چشم من بود . ما تند پیش می رفتیم و ایرانی ها عقب نشینی می کردند . یک دفعه خودمون را در حلقه ای از تانک های ایرانی محاصره دیدیم .

زن : ( با تمسخر ) ایرانی ها.... عراقی ها ... چه جنگی بین مردم ایران و مردم عراق هست ؟

مرد جوان ادامه می دهد : ایرانی ها از جلو و پشت سر به ما هجوم آوردند . هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم . ارتباطمون با بقیه ی نیروها قطع شده بود . از محل استقرار لشکر خیلی دور شده بودیم .

پدر : شما چه کردید ؟ تانک ها ... شما تانک داشتید ... با آن همه تانک چه کردید ؟

- خیلی از تانک ها آتش گرفته بودند . ایرانی ها از پشت سر و جلو به ما پاتک زدند . ما توی دام تانک های ایرانی افتاده بودیم . خیلی از آن هایی که در خط مقدم بودند اسیر شدند . من سجاد را گم کرده بودم . خط حمله ی نیروهای ما متلاشی شده بود . خیلی ها اسیر شده بودند . خطوط در هم شکسته شده بود . هرکسی به فکر نجات جان خودش بود . همه فرار کرده بودند .

- تو دنبال سجاد گشتی یا فقط به فکر فرار بودی؟

- قیامتی به پاشده بود . ...من نمی دانستم سجاد کجاست . همه ی تانک های ما منهدم شده بودند . ایرانی ها ...مثل یک سیل روی سر ما فروریختند . ( رو به مادر می کند ) من ... من همه جا دنبال او گشتم اما در آن میدان چیزی به جز تانک ها و اجساد سوخته  چیزی باقی نمانده بود . ایرانی ها خیلی نزدیک شده بودند . اگر عقب نشینی نمی کردم کشته یا اسیر  می شدم .

- خوب سجاد چی ؟ از کجا فهمیدی سجاد کشته شده ؟

- بعد از عقب نشینی خلیل این را برای من آورد . ( انگشتری را از جیبش بیرون می آورد و به سوی مادر می رود . ) خلیل تا وقت حمله با سجاد بود . موقع هجوم ایرانی ها او پشت یک تانک سوخته مخفی شده بود . و این انگشتر را در دست سربازی که کنار تانک سوخته بود ، دیده بود . او انگشتر سجاد را می شناخت ... از اون جسد چیز دیگری باقی نمانده بود . انگشتر را بیرون آورده بود و فرار کرده بود ...

  مادر انگشتر را با دقت وارسی می کند . و اشک می ریزد .

- مادر درسته ؟ این انگشتر سجاده ؟

مادر می گرید و انگشتر را می بوسد . مرد نزدیک می شود و انگشتر را می گیرد و با دقت نگاه می کند  دختر هم نزدیک می شود . دختر : مادر این انگشتر .....؟

زن در پاسخ می نالد .

دختر : آخه با دیدن یک انگشتر که نمی شه بگیم کسی کشته شده ... شاید این انگشتر مال کسی دیگر باشه ..

مادر اشک می ریزد ... این انگشتر .. انگشتر خود سجاده ... این نقش روی انگشتر ... این انگشتر فقط مال سجاده .

- آخه این فقط یک انگشتره شاید باز هم کسانی  یک چنین انگشتری داشته باشند ...

- اما این انگشتر چیز دیگری است . کسی همچین انگشتری نداره . این انگشتر یادگار روزهای خوش زندگیمونه . وقتی همه کنار هم زندگی می کردیم ... مادرم هنوز پیشمون زندگی می کرد . رفته بودیم کاظمین . ( انگشتر را می گیرد و حلقه ی آن را نشان می دهد . ) نگاه کنید ... من به انگشترساز گفتم که این نخل را زیر عکس گنبد امام علی حکاکی کنه .. این اسم یا ابوالفضل با خط کوفی ... وقتی که حکاکی می شد ، من بالای سر او بودم  خودم این نقش را سفارش دادم . یکی برای سجاد یکی برای برادرم مصطفی .

مرد دوباره انگشتر را می گیرد و می گوید : درسته این انگشتر سجاده ...

مرد جوان : این انگشتری نیست که با انگشترهای دیگه اشتباه گرفته بشه .. همه این انگشتر را می شناسند . همیشه تو دست سجاد بوده .

       زن همچنان در افکار خود است : هر نقشی از این انگشتر یکی از دل بستگی های ما به عراقه ... نخل های کوفه ... گنبد امام علی ... اسم ابوالفضل ... این را سال ها پیش برای سجاد سفارش دادم ... ( انگشتر را می گیرد و به نقش آن نگاه می کند  )

پرستاری وارد می شود : حالت چطوره اُم سجاد ؟

    غرق در افکار خود می گوید : آن روزها روزهای خوبی برای همه بود . همه با هم زندگی می کردیم .. تا این که صدام روی کار اومد . ... صدام همه ی ایرانی ها را بیرون کرد . آن روزها ایرانی ها در همه ی شهرهای عراق زندگی می کردند ... کار می کردند .... خانه داشتند . اما صدام همه را آواره کرد . پدرم ... مادرم ... خواهرام و برادرم ... همه رفتند .

پرستار : پس شما هم اصلاً ایرانی هستید ام سجاد ؟ چطور تا حالا کسی چیزی نمی دونست ؟

 به تندی به سوی پرستار برمی گردد : توی عراق خیلی ها ایرانی هستند اما هیچ کسی نمی دونه .

( دوباره به فکر فرو می رود ) همه ی خانواده ام رفتند .  اما من ماندم . صدام به من اجازه داد که در عراق بمانم .

( رو به دختر و پسر جوان می کند ) : پدرتون عراقی بود .... همه ی زنانی که شوهر عراقی داشتند . می تونستند تابعیت عراقی بگیرند و در عراق بمانند . خانواده ام رفتند و من ماندم به این امید که این دوران تمام می شود و خانواده ام برمی گردند . اما این دوران بیش از آن که فکر می کردیم طول کشید  جنگ شد ... بین ایران و عراق ! رو به مرد جوان می کند : بین شما و خانواده ی من ! مادرت ! بین شما و اقوام خودتون ! ( رو به بقیه می کند ) بین ایرانی ها و عراقی هایی که تا دیروز باهم مثل دو تا برادر زندگی می کردند ..... یک دفعه چه اتفاقی افتاد که این جنگ به پاشد ؟ ( هیچ کس پاسخی نمی دهد . زن دوباره در افکار خود فرو می رود ).. آن ها رفتند . من از اون ها هیچ خبر ندارم ... خانواده ام زنده اند ؟ مادرم زنده است ؟ می دونه سجاد من توی آتیش جنگ برادر ها سوخته ؟ می دونه من به عزای جوانم نشسته ام ... آخ مادر ... مادر ... کجایی که دخترت را تسلی بدی ؟ آخ مادر ... اشک می ریزد .

 

پــرده ی دوم

 دختر مشغول مرتب کردن تخت مادر است . چشمانش پر از اشک است . آرام به مادر می گوید :

خوب شد مادر ؟

- خوبه خودت را خسته نکن .

-  می خوای چیزی بیارم بخوری ؟

- نه مادر . نمی تونم .

دختر باز هم به مرتب کردن تخت مشغول می کند .

زن دستانش را روی دستان دختر می گذارد : غصه نخور مادر .... این سرنوشت من بوده .... هر کسی یه جور زندگی می کنه . زندگی من هم این جور رقم خورده .... تمام عمرم را رنج کشیدم .... تمام عمرم را توی غربت و دربه دری به سر بردم ... من بیش از سهم خودم رنج کشیدم . مصیبت های من تمومی نداره ؟

- مادر خودت را ناراحت نکن . بالاخره این جنگ هم تموم می شه . شاید بعد از جنگ ...

-  بعد از جنگ ... قبل از جنگ ... چه فرقی داره ؟ برای منی که رو به مرگم بعد از جنگ و قبل از جنگ چه فرقی داره ؟ مگه ما قبل از جنگ آرامش داشتیم که حالا بعد از جنگ بتونیم روی خوشی را ببینیم ؟ اگه این جنگ ... این جنگ لعنتی هم تموم بشه ... دوباره یه بازی جدیدی شروع می شه ... دوباره برای ما یه خواب جدید می بینند تا ما را به جون هم بندازند . این بازی بزرگانه ... اما در این بازی ما داریم زیر دست و پا له می شیم ... به خاطر هوس بازی و بچه بازی های این بزرگان به خاطر قدرت طلبی یه عده ...  ما باید به جون هم بیفتیم و هم دیگر را بکشیم . مگه ما چه دشمنی با ایران داریم ؟ اون ها از خودمون هستند ... چرا باید به روی برادرا و خواهرهای خودمون شمشیر بکشیم ؟ .... آه ... لعنت بر آن کسی که توی دستای ما تفنگ گذاشت و گفت هم دیگه را به آتیش بکشید . لعنت بر آن کسی که ملت عراق را بازیچه ی دست خودش قرار داد . برای هوس خودش ... برای خودخواهی خودش ... ملتی را به آتیش کشید ... این ملت را دیگه چه کسی  می تونه نجات بده ؟ عراق هم مثل من یه محتضره ... داره می میره ... چی می تونه این محتضر را از مرگ حتمی نجات بده ؟ دیگه چی می تونه یه مادری را  که بچه اش به ناحق کشته شده آرامش بده ؟ هیچ چیزی ! .... من ... من سجادم را ...

ناگهان جوانی هراسان وارد می شود ... احمد ! ... احمد ! مژده بده ... سجاد ... سجاد

- سجاد چی ؟ حرف بزن .

- سجاد کشته نشده ... سجاد کشته نشده ، احمد !   او را دیده اند ....سجاد را دیده اند ... او زنده است .

مرد جوان  : چی می گی ؟ ... حرف بزن خلیل ...

 ( خلیل نفس نفس می زند ) مرد یک صندلی پیش می کشد . بیا بشین ... برایش آب می ریزد ... بیا بگیر بخور و حرف بزن ببینم چی داری می گی ؟ ( خلیل آب را می گیرد و می خورد )

با خوشحالی : مژده بده ابوسجاد ... پسرت زنده است ... زن نیم خیز می شود ...

- درست تعریف کن ببینم .

- من یک جسد سوخته دیدم .. این انگشتر هم دستش بود... این انگشتر را من قبلاً دست سجاد دیده بودم . فکر کردم مال سجاده . من خودم این انگشتر را به احمد دادم . اما اون جسد سجاد نبوده . سجاد کشته نشده .  من اشتباه کردم . سجاد و همه ی اون هایی که باهاش روی تانک بودند اسیر شده اند .

- اسیر ؟

- آره اسیر شده ....اسمش را هم جزو اسرا اعلام کرده اند . من خودم شنیدم . ( رو به زن ) باید خوشحال باشی پسرت اسیر شده . به خدا اسارت توی ایران از موندن توی عراق بهتره . لااقل آن جا خیالت راحته زنده می مونی . ای کاش من هم اسیر شده بودم و از این جنگ لعنتی کنار می موندم ...

- اسیر ؟

- اما این انگشتر ؟

- خوب شاید ما اشتباه کرده باشیم . شاید انگشتر مال کسی دیگه باشه .

- امکان نداره ... من این انگشتر را می شناسم . این نقشی نیست که روی هر انگشتری کنده کاری بشه ... من خودم این نقش را ....

- خوب شاید سجاد انگشترش را به کسی داده باشه .

- توی اون وانفسا کی به فکر انگشتر بوده ؟

- چرا نمی خوای باور کنی ؟ سجاد زنده است . از اسیر شدنش ناراحت نباش .. به خدا اون الآ ن راحته . ما این جا گرفتاریم . ما این جا اسیریم ...

مرد : خدایا شکرت .. پسرم زنده است ... خدایا صد هزار مرتبه شکرت ...

 زن : اون انگشتر ...

- بسه دیگه. حرف این انگشتر رانزنیم . سجاد زنده است . او رادیده اند ... اسمش را هم اعلام کرده اند . دیگه چی می خوای ؟

زن به نفس نفس می افتد : اون انگشتر ...

- چی شد ؟

( خلیل با ناراحتی ) : من خبر بدی به او دادم ؟

- دکتر ... دکتر ...

 (دکتر و چند پرستار وارد می شوند . )

- مگه نگفتم هیجان برای او خوب نیست . نباید خبری را یک دفعه به او بدهید . زندگی او به مویی بنده ...پرستار !  ماسک تنفس ... عجله کن ...

- اما من فقط گفتم سجاد زنده است ... فکر می کردم خوشحال می شه ...

نفس زن دوباره برمی گردد و کمی آرام می گیرد . بعد ماسک را از روی صورتش می کشد .

 - سجاد من زنده است ... سجاد زنده است ... من توی این جنگ پسرم را از دست ندادم .... ( بلند بلند گریه می کند )

- خدا را شکر .. پس خوشحال باش ... سجاد برمی گردد..

- اما این انگشتر ....

- باز هم که حرف انگشتر را زدی... بابا این انگشتر....

- من نگفتم این انگشتر سجاده...

- خوب پس چی ؟

- این ... این انگشتر این انگشتر سجاد نیست . اما گفتم که ..... این انگشتر ها دو تا بودند... یکی انگشتر سجاد .... یکی هم انگشتر مصطفی ... سجاد کشته نشده ... اما من به خاطر این جنگ باید خدا را شکر کنم ؟ این ... این انگشتر مصطفی است ! مصطفای من ! ... برادرم ! ... این جنگ برادرم را ازمن گرفت . پسر من زنده است . اما همان یک برادری که داشتم را از دست دادم . این جنگ ... این جنگ لعنتی ...... مصطفی .... مصطفی   ( هق هق می کند و کم کم صدایش آرام می شود . ) بقیه آرام و حیران به جسم بی جان زن نزدیک می شوند .   

 

 درد شما شکستن پوسته ايست که فهم شما را در بر دارد  عشق چون بافه هاي خوشه ی ذرت ؛ خويشتن به وجود شما احاطه كند؛ سختبه خرمن گاه بكوبدتان تا برهنه شويد ،غربال كند تا از پوسته وارهيد ،به آسياب كشد تا پاكي و زلالي و سپيديو خميري سازد نرمپس به آتش ِ قداست ِ خويشتن سپارتتان............باشد كه نان ِ متبركي شويد ضيافت ِ پر شكوه ِ خداوند را  ...

                                                                   جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:11  توسط س صادقیان  |